|
زندونی | ||
|
بـــه یـــــــــــــــاد آرزوهـــــایــم ســـکوتـــــی میــکـــــنم بــــالاتـــر از فـــــریـــــــاد!!!
[ جمعه هفدهم تیر 1390 ] [ ] [ ساسان ]
بسیاری از فرهنگها و تمدنهای قدیم و جدید، برای عدد هفت احترامی بیش از سایر اعداد قائلند. ایام هفتگانه هفته در نظر بنی اسرائیل، طبقات آسمان و زمین در نظر مردم قدیم بابل، هفت بار زنده شدن انسان در مذهب برهما، هفت قدم همراهی عروس و داماد در هند، هفت فرشته مقرب زرتشتیان، هفت نر و ماده در تورات، هفت روح پلید و هفت گناه کبیره مسیحیت، طبقات هفتگانه آسمان در اسلام، هفت گاو لاغر و هفت گاو فربه در روایت حضرت یوسف در قرآن، قراء سبع (هفتگانه)، قرارگرفتن هفت قسمت بدن در سجده نماز مسلمانان بر زمین، هفت وادی سلوک در تصوف، هفت انسان نقش شده در بالای درب آرامگاه داریوش هخامنشی، هفت خوان رستم در شاهنامه، پلههای هفتگانه آرامگاه کورش کبیر در پاسارگاد همگی از همین نمونهاند. در ادبیات فارسی نيز عدد هفت نقش مهمی دارد. هفت پیکر نظامی و هفت اورنگ جامی از کتب معتبر شعر فارسی هستند. در فرهنگ امروزه نیز عدد هفت نشانگر زیادی و بیشی است: هفت قلم آرایش، مجلس هفتمین روز درگذشت، هفت پشت دورتر نیز مثالهایی از این دستند. رقم اسرارآمیز و مقدسگونه هفت، از ترکیب دو عدد سه و چهار ایجاد شدهاست که بنابر حکمت فیثاغورثی و زمانی بسیار دورتر از آن، اعدادی خوشیمن شناخته میشدند. به عقیده بابلیان، مصریان و تمدنهای باستانی دیگر، به وجود هفت سیاره مقدس اعتقاد داشتند. در زبان عبری واژه قسمخوردن، به طور تحتاللفظی به معنای قرارگرفتن تحت نیروی هفت چیز است که برگرفته از هفت میشی است که در پیمان میان ابراهیم نبی و ابی ملک در بیرشیبا بدان اشاره شدهاست. هرودوت نیز به یک قسم عربی اشاره کرده که در آن هفت سنگ به خون آغشته میشوند. آفرینش جهان در هفت روز انجام شد، هفته هفت روز دارد، هفت حسن خداداد، هفت گناه کبیره در مسیحیت، هفت مرحله در زندگی انسان، هفت طبقه بهشت و جهنم و مثالهای بیشمار دیگری در میان ادیان، ملل و اعصار مختلف از جمله مصادیق حضور جادویی عدد هفت در زندگی و مرگ انسانها هستند. برو ادامه مطلب... ادامه مطلب [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ ] [ ساسان ]
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:
((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی
از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.)) پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.)) پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.)) پدرش گفت: ((ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.)) پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.)) در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند. چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا نداشت............................................. [ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ ] [ ساسان ]
سالها پیش که الان من دقیقا" یادم نمی یاد چند صد سال پیش بود ، در یک جنگل دور افتاده و در یک کلبه ی دوبلکس زیبا یه خانم بزی با 3 تا بچه هاش زندگی می کردند . بیچاره خانم بزی چند سال قبل شوهرش رو در یک سانحه ی هوایی از دست داده بود و بیوه شده بود . ( شانس آوردیم که بیوه شده وگرنه باید می گفتیم با 30 تا بچه هاش ، خوب به من چه از قدیم گفتن فرزند کمتر زندگیه بهتر ). خانم بزی مجبور بود از کله سحر تا بوق سگ تو جنگل تاریک بچره تا بتونه به بچه هاش غذا بده . آخه اون بنده خدا سرپرست خانواده بود . هیچ کسی رو نداشت که بهش کمک کنه. بنده خدا خانم بزیه فلک زده ، برادر شوهر هم نداشت که خودشو بندازه گردن اون و سر و سامان بگیره . و در نهایت مجبور بود برای گذران زندگی مثل گاو بچره . خانم بزیه قصه ی ما خیلی خوش سلیقه بود ( خونه زندگیش مثل خونه ی ما که نبود ، خیلی شیک بود . همه ی فرشهاش ابریشم بودند با نقش بز کوهی ، مبلها همه استیل ، لوسترها برنز ) اسم بچه هاش به ترتیب سن ، شنگول ( 8 ساله )، منگول (6 ساله ) و حبه انگول ( بی سواد انگول نه انگور 4 ساله ) بودند. ماشاالله چه بچه هایی با ادب ، فهمیده ، متشخص و از همه مهمتر باهوش . شنگول تو مدرسه ی فرزانگان ( استعدادهای درخشان ) درس می خوند . هیچ بزی به پای شنگول نمی رسید . منگول هم پیش دبستانی بود و حبه انگور می رفت مهد کودک غیر انتفاعیه " غنچه های خر ، گاو، الاغ " . این بچه ها تنها عیبی که داشتند این بود که خیلی شیطون بودند . خانم بزی مدام حرص می خورد و می گفت : شنگول ذلیل بمیری الهی ، کم بالا پایین بپر. منگول درد بی درمون بگیری بچه ، آخه چقدر باید بگم از دیوار صاف بالا نرو . حبه انگور یه دقیقه بتمرگ تا ببینم چه خاکی تو سرم می ریزم آخه....... خلاصه همش باید داد می زد . بیچاره بچه ها سرگرمی نداشتند . پلی استیشنشون که سوخته بود ، تا گیم نت هم که 10 کیلومتر راه بود . تازه با ترفندی که مخابرات زده ، دیگه مزاحم تلفنیه فیل همسایه هم نمی تونن بشن . تو یه لحظه خودتو بزار جای اونا ، فکر کن یه بزی یا بهتر بگم یه بزغاله ای تو شرایط اونا . ببین چقدر دلت می گیره !!! ( وای اینطوری شو یه لحظه ! ای ول بابا ، جل الخالق عجب شباهتی ) بگذریم ، خلاصه یه روز صبح خانم بزی به بچه ها گفت : کوچولوهای من ، من امروز باید برم آرایشگاه ، می خوام ابروهامو تتو کنم ، شما ها تو خونه بمونید و دست به چیزی نزنید !! اگه آقا گرگه هم در زد ، مبادا درو براش باز کنیدا بچه ها گفتند : چشم......... خانم بزی : دیگه سفارش نکنم ها...... بچه ها : چشم دیگه اه هزار دفعه که نباید بگیم آخه ...... خانم بزی : آفرین چه گل هایی دارم من . خانم بزی لباسشو پوشید و روی ماه بچه هاشو بوسید و رفت . وقتی رفت بچه ها خیلی خوشحال شدند شروع کردن به آتیش سوزوندن ، فوتبال بازی کردن و رقصیدن . تو همین حال و هوا بودند که صدای در اومد زینگ زینگ . شنگول رفت آیفون رو برداشت و گفت کیه ؟ .....گرگ : منم ......شنگول : منم کیه؟ .... گرگ : منم دیگه مادرتون غذا آوردم براتون درو باز کنید....... آوردم براتون درو باز کنید....... شنگول : ولی ما که غذا داریم ...... گرگه : خوب داشته باشید ، اینو می زارین تو فریزر ...... شنگول : آخه مامانمون گفته در رو باز نکنیم تازه دست به چیزیم نزنیم ...... گرگه : عجب بز خریه ، می گم من مامانتونم ..... شنگول : اگه ماما نمونی بگو ببینم چند تا النگو دستته ؟ ..... گرگه : 6 تا.... شنگول : هه هه هه ، تو گرگی همون گرگ بزرگی ، ما خودمون آیفون تصویری داریم تازشم مامان ما که 6 تا النگو دستش نیست . گرگه عصبانی شد و فریاد کشید لعنت بر تکنولوژی و بعد سرشوانداخت پایین و رفت . بچه ها شروع کردند به ریش آقا گرگه خندیدن . شنگول گفت : بیایین کلاغ پر بازی کنیم منگول گفت : نه تو داری پارتی بازی می کنی ، نمی شه که همش کلاغ پر ، من می خوام الاغ پر بازی کنیم . حبه انگور گفت : هر دو تون برید گمشید ، نه کلاغ پر ، نه الاغ پر ، بیایید با هم آواز بخونیم . شنگول و منگول بر و بر به هم نگاه کردند ( انگار تا حالا بز ندیده بودند) و به حبه انگور گفتند : باشه موافقیم. حالا چی بخونیم ؟ شنگول گفت : من می خوام کامران و هومن بشم ، منگول گفت : آخه خره تو که یه نفری ، چه جوری می خوای جای 2 نفر بخونی ؟ مثل من باش که فقط می خوام ابی بشم ، حبه انگور گفت : منم می خوام شهره بشم و هر 3 با هم شروع کردند به مع مع کردن . تو این هاگیر واگیر دیدند از بیرون صدا می یاد : - روزنامه ، فوق العاده ، کیهان ، اطلاعات ، همشهری ، ....... خبر داغ : رسواییه فوتبالیست معروف ، روزنامه روزنامه : سفر گلزار به آمریکا ، روزنامه روزنامه.... [ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ ] [ ساسان ]
این دخترا چه مارموزایی هستنا(البته نه همشون)... استاد ما مامانم میره کلفتی استاد من شما رو خیلی دوست دارم استاد خیلی خوشتیپی استاد یه 10 بده استاد ما خونمون شمیرانه بیا تهران در خدمتیم این شماره 09122 بوس بوس کاش پاس بشه!!! [ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ ] [ ساسان ]
گاهی زندگی به جایی میرسد که آدم دست به خود کشی میزند، نه اینکه تیغ بردارد رگش را بزند..... نه!!! قید احساسش را می زند....
[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ ] [ ساسان ]
کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه
آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.
ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.
خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی
توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!
بود!
جزیره هستم؟
[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ ] [ ساسان ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||